المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
99
مروج الذهب ( فارسى )
« پسر چندى ؟ » گفت : « پسر يك مرد . » خالد گفت : « چه مردم بدى هستند كه غم ما را فزون ميكنند ، هر چه از او ميپرسم جواب ديگر ميدهد . » گفت : « نه به خدا هر چه بپرسى جواب مىدهم هر چه ميخواهى بپرس . » پرسيد : « شما عرب هستيد ؟ » گفت : « عربانيم كه بروش نبطيان ميرويم و نبطيانيم كه خوى عرب گرفتهايم . » پرسيد : « سر جنگ داريد يا صلح ؟ » گفت : « سر صلح داريم . » پرسيد : « پس اين حصارها براى چيست ؟ » گفت : « آن را براى بىخرد ساختهايم كه او را نگهداريم تا خردمند بيايد و او را در كند . » پرسيد : « چند سال دارى ؟ » گفت : « سيصد و پنجاه سال » پرسيد : « چه چيزها ديدهاى ؟ » گفت : « كشتيهاى دريا را ديدهام كه با كالاى سند و هند تا اين نجف مىآمد و موج دريا به همين جا كه زير پاى تو است مىخورد ، ببين اكنون ميان ما و دريا چقدر فاصله است ؟ و ديدهام كه زنى از اهل حيره سبد خود را بسر ميگذاشت و جز يك نان توشهاى بر نميداشت و همچنان در دهكدههاى آباد پياپى و آباديهاى پيوسته و درختان ميوه دار و نهرهاى جارى و بركههاى پر آب تا شام ميرفت و اكنون همه را مىبينى كه خراب و بيابان شده است و اين روشى است كه خدا دربارهء ديار و بندگان دارد . » خالد و حاضران كه سخن وى را شنيدند و او را بشناختند در انديشه شدند كه در عرب به عمر دراز و سن بسيار و عقل درست شهره بود گويد : و زهرى فورى همراه وى بود كه آن را در دست ميگردانيد . خالد پرسيد : « اين چيست كه همراه دارى ؟ » گفت زهر فورى است » پرسيد : « براى چه ميخواهى ؟ » گفت : « پيش تو آمدم كه اگر آنچه پيش تو است مايهء مسرت من و موافق نظر اهل شهر من باشد آن را بپذيرم و خدا را ستايش كنم و اگر جور ديگر باشد نخستين كسى نباشم كه خوارى و بليه را سوى اهل شهر خود كشانيده است ، است ، اين زهر را بخورم و از دنيا بياسايم كه از عمر من اندكى باقى مانده است . » خالد گفت : « زهر را به من بده . » آن را بگرفت و در كف خود نهاد و گفت « بسم الله و بالله و بسم الله رب الارض و السماء بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شيء » پس از آن زهر را ببلعيد و حالت بيخودى اى او را بگرفت